|
|
|
|
|
در عالم خودش ، مشغول مرور آن روزها بود . روزهایی که بدون شک ، تلخ ترین روزهای دوران عمرش محسوب می شد . در همین خیال ها بود که احساس کرد ، کسی رو به رویش ایستاده است . سرش را بلند کرد . پدر بود که ایستاده بود و او را نگاه می کرد .ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 2:55 توسط محسن
|
|
||