|
|
|
|
|
همه آمده بودند . کنیسه پر شده بود از یهودیانی که تشنگی این چند روز داغ تابستان - که با بی آبی قلعه همراه شده بود - رمق آن ها را برده بود . جمعیت ، زیر نور چند مشعل کوچک ، نشسته بودند و هر کس با بغل دستی خودش ، پچ پچ می کرد . همه افسرده و ناراحت ، منتظر بودند تا صحبت های اسحاق راهب را بشنوند . به راحتی می شد ، نگرانی و اضطراب را از چشمان تک تک آن ها خواند . بعضی ها نا امیدانه ، منتظر اسحاق راهب بودند . برخی با خانواده های خود ، خداحافظی می کردند و به کلی از نجات قلعه مأیوس شده بودند . گروهی دیگر ، مشغول مشورت کردن با یکدیگر بودند تا اسحاق راهب را متقاعد به انجام شبیخون کنند . بنیامین ، در میان همین گروه نشسته بود . اما چون در ملاقات هنگام ظهر ، به برادرش قول داده بود که منتظر آخرین راه حل اسحاق راهب بماند ، فعلا سکوت کرده بود و صحبت های دوستانش را گوش می کرد . در همین اوضاع و احوال ، سر و کله ی اسحاق از انتهای جمعیت ، پیدا شد . یکی از یهودی ها با صدای رسایی گفت :جناب اسحاق تشریف آوردند .ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 دی1385ساعت 2:34 توسط محسن
|
|
||