|
|
|
|
|
نگاهی بهت زده به کیسه های خیس آرد انداخت . هر چه اصرار کرده بود که آن ها را درون یکی از چادر ها بگذارند ، کسی نپذیرفته بود . به او گفته بودند که در این گرمای تابستان ، اگر قرار است این قدر بد اقبال باشیم که باران ، آرد های لشکر ما را خیس بکند ، بگذار بکند ! حالا باران دیشب ، تمام آرد ها را خیس کرده بود و دیگر نمی شد روی آن ها حسابی باز کرد . سعد با نا امیدی ، یک بار دیگر کیسه ها را برانداز کرد . واقعا چه کسی فکر می کرد که در آستانه ی پیروزی ، این گونه متوقف شوند . ماه ها بود که باران نباریده بود . اصلا سابقه نداشت که در حجاز ، این موقع سال باران ببارد . آن هم در چه شرایطی ؟ اگر یک روز دیرتر این باران می آمد ، مکمل پیروزیشان می شد ، اما حالا آن ها را در آستانه ی شکست قرار داده بود . نمی توانست عصبانیتش را مخفی کند . دندان هایش را روی هم می فشرد و عصبانی ، قدم می زد . آن قدر حال و روزش بد بود که کسی جرأت نداشت به طرفش برود . خطوط چهره اش درهم ریخته بود و به زمین و زمان بد و بیراه می گفت . حالا مشکلشان خیلی بیشتر شده بود . تمام وسایلشان را آب برداشته بود . بیشتر آذوقه و خوراکشان را هم آب از بین برده بود . بد تر از همه آن که باران چنان باریده بود که اقلا ، برای چند هفته یهودیان را از منابع خارج از قلعه بی نیاز می کرد . دیگر نمی شد به امید محاصره بود . چون آن ها حتما تمام ظرف هایشان را از آب پر کرده بودند و دیگر در موضع ضعف و تشنگی نبودند . حتا دیگر از امتیازاتی که قبلا حاضر بودند بدهند تا صلح بر قرار شود ، خبری نبود . درک مسأله برایش دشوار بود . عصبانی به سمت چادری که قبیله ی او در آن سکونت داشتند ، رفت . پدرش روی زمین نشسته بود و به پشتی تکیه داده بود . چند نفر از رؤسای قبایل شهر طائف نیز در برابر او نشسته بودند و با اعتراضات پی در پی ، خواستار پایان جنگ و بازگشت به شهرشان بودند . یکی از آن ها گفت : ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 2:27 توسط محسن
|
|
||