|
|
|
|
|
در عالم خودش ، مشغول مرور آن روزها بود . روزهایی که بدون شک ، تلخ ترین روزهای دوران عمرش محسوب می شد . در همین خیال ها بود که احساس کرد ، کسی رو به رویش ایستاده است . سرش را بلند کرد . پدر بود که ایستاده بود و او را نگاه می کرد .ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 2:55 توسط محسن
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستان عزیز سلام . از نظرات خوب و سازنده ی همگی ممنون .
در ویرایش بعدی ، حتما اصلاح خواهم کرد . به ویژه نظرات خوب خانم فاخری را . به خاطر این که برخی از خوانندگان ، از طولانی بودن مطالب گله کرده بودند ، بخش دوم این داستان را به دو قسمت تقسیم کردم و در دو پست ، تقدیم شما عزیزان می کنم . به حمید رضای عزیز هم عرض می کنم که منظورتان را متوجه نشدم . اگر لطف کنید و توضیح دهید ، ممنون می شوم .
( ذکر معهود ۲-۱ ) صدای ساز و دهل لحظه ای قطع نمی شد . عرب ها ، سرمست از پیروزی نزدیک ، غرق در خوشحالی و شوق بودند . سربازان جوان تر ، شمشیرهایشان را از غلاف بیرون آورده بودند و با هم ، تمرین رزم می کردند . بعضی های دیگر هم ، در گوشه و کنار چادر ها لمیده بودند و منتظر بودند ببینند فرجام کار چه خواهد شد . فرماندهان و رؤسای قبایل ، با هم جلسه گذاشته بودند و مشغول بررسی اوضاع و احوال بودند . آفتاب ، کم کم غروب می کرد و از شدت گرما کاسته می شد . سعد که سال گذشته هم در این سپاه بود ، از میان کیسه های آرد ، که بیرون از چادر روی زمین چیده شده بودند و هر روز مقداری از آن ها را نان می کردند و به سپاه گرسنه ی عرب ها می خوراندند گذشت و رفت کناری نشست و مشغول تماشای این صحنه ها شد . مشک آبش را برداشت و کمی آب نوشید . بعد با پشت آستینش ، اطراف دهانش را خشک کرد . جوان بود و جنگ جو و عرب ها در جنگ آوری و توان جسمی ، قبولش داشتند . شمشیرش را برداشت و مشغول تیز کردن آن شد . پدرش ، رئیس قبیله بود و از این جهت هم برای خودش ، برو و بیایی داشت . قرار بود آن شب ، او و هزار سرباز تحت فرماندهی اش ، حفاظت از سپاه را بر عهده بگیرند . خیلی خودش را برای این روز و شب ها آماده کرده بود . با خودش عهد کرده بود که امسال ، انتقام بگیرد . هیچ هدفی به جز کشتن بنیامین ، او را آسوده نمی کرد . شاید اگر اصرار ها و تحریک های او نبود ، آتش این جنگ شعله ور نمی شد . تمام وقایع یک سال گذشته را ، برای چندمین بار ، با خودش مرور کرد . عمرو را به یاد آورد . برادر کوچک ترش را . یاد شب قبل از کشته شدن او افتاد . عمرو اصرار می کرد که برگردند و از جنگ منصرف شوند . با پدرشان صحبت می کرد . عمرو ، اصولا آدم صلح طلبی بود که از جنگ و خشونت بدش می آمد . به پدر می گفت :
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 16 آبان1385ساعت 10:32 توسط محسن
|
|
||
|
|
|
|
|
به جای مقدمه :
دوستان عزیز سلام . عید سعید فطر را به پیشگاه مقدس امام عصر - عجل الله تعالی فرجه - و شما خوانندگان عزیز تبریک و تهنیت عرض می کنم و قبولی طاعات و عبادات شما عزیزان را از خداوند متعال مسالت می نمایم . همان طوری که وعده کرده بودم ، اولین بخش از داستان بلندی را که هم اکنون مراحل آخر نگارشش را می گذراند ، مصادف با روز عید سعید فطر ، در معرض دید خوانندگان عزیز قرار می دهم و سعی می کنم که هر دو هفته ، بخش بعدی را خدمتتان تقدیم کنم . نام داستان را ذکر معهود گذاشتم . امیدوارم با نظرات سازنده ی شما بزرگواران ، در اولین تجربه ی داستان نویسی ام ، موفق باشم . این اثر را به پیشگاه نازنین رسول رحمت ، خاتم نبوت و اسوه ی بشریت ، سردمدار قافله ی وجود و گل سرسبد آفرینش ، محمد مصطفی - صلی الله علیه و آله و سلم - تقدیم می کنم . به این امید که مشمول الطاف آن پدر بزرگوار امت قرار گیرم .
ذکر معهود ( ۱ ) - سلام . خوش آمدی یعقوب جان . بیا تو . دم در خوب نیست . بفرمایید داخل . بیا برایم تعریف کن ، بالاخره قبول کردند ؟ یعقوب ، خسته و عرق ریزان وارد اتاق شد . گرمای سوزنده ی حجاز ، طاقت او را هم از کفش ربوده بود . وارد اتاق شد و یک راست رفت کنج دیوار و نشست . دور تا دور اتاق را از نظر گذراند . یک طرف همسر برادرش " الما " نشسته بود و فرزند کوچکشان را خوابانده بود . آن طرف تر هم بنیامین ، برادر کوچک ترش بود که از میان سفره ، نانی در آورده بود و برایش آماده می کرد . با نا امیدی رو به بنیامین کرد و گفت : - اصلا به خرجشان نمی رود . معلوم نیست از جان ما چه می خواهند . به هیچ چیزی جز جنگ و نابودی ما ، راضی نمی شوند . حتی اسحاق موبد ، به آن ها پیشنهاد کرده است که سالیانه ، به آن ها بخشی از در آمد مزارع را پرداخت کند تا بلکه دست از سرمان بردارند . اما قبول نمی کنند . شکست سال قبل ، بد جوری عصبانی شان کرده ؛ آمده اند تا نابودمان کنند . هیچ رحم و انصافی هم ندارند . این ها را که می گفت ، بنیامین ، سفره ی نانش را پهن کرده بود و کنار سفره، نشسته بود . دستی به نان برد و به برادر بزرگترش تعارفی کرد . بعد هم مشغول خوردن شد . اما هر چه می کرد ، از گلویش پایین نمی رفت . خیلی گلویش خشک شده بود . اما چاره ای نبود ؛ آبی نداشتند. ناهارشان را که خوردند ، همسر بنیامین ، سفره را جمع کرد . بنیامین رو به یعقوب کرد و گفت : - حالا تکلیف ما چیست ؟ با این زبان نفهم ها باید چه کار کنیم ؟ راستی قرار بود ، امروز صبح ، نزد اسحاق راهب بروی . نظر او چیست ؟ می خواهد چه کار کند ؟ - نمی دانم . به هر حال ، گفت و گو و مذاکره فایده ای ندارد ؛ راهب دستور داده امشب همه در کنیسه جمع شوند . صبح می گفت که آخرین راه حل را امشب به همه خواهد گفت . - چه فایده ، می خواهد چه کار کند ؛ اگر بخواهیم تسلیم شویم هم امکان ندارد . تو خودت می گویی ، آن ها به تسلیم شدن ما هم رضایت نمی دهند . به نظر من ، باید همان کاری را بکنیم که پارسال کردیم . باید ، شب هنگام ، از تاریکی استفاده کنیم و به آن ها شبیخون بزنیم . در این صورت ، احتمال کمی دارد که بتوانیم ، آن ها را بترسانیم و از جنگ منصرف کنیم . تازه می توانیم ، مقداری آب هم فراهم کنیم . به این ترتیب ، چند روز بیشتر مقاومت خواهیم کرد . به علاوه تسلیم شدن ، معادل مذلت و خفت و خواری است . قوم یهود ، تحمل این همه ذلت را ندارد . من و سوارانم ، امشب به آن ها حمله خواهیم کرد . این بهترین راه حل است . چهره ی بنیامین ، بر افروخته شده بود و با حرارت فریاد می کشید . خیلی در این چند روز به او فشار آمده بود و یعقوب هم این را خوب می دانست . بر خلاف برادرش که جنگجو و مبارز بود ، یعقوب روحیه ی آرامی داشت . هیچ وقت آن قدر عصبانی نمی شد که احساساتی تصمیم گیری کند . همیشه خوب فکر می کرد و وقتی می خواست حرف بزند ، با آرامش و وقار خاصی ، صحبت می کرد . معمولا هم آن قدر با دلیل و منطق حرفش را می گفت که نهایتا نظرش پذیرفته می شد . زور بازویش به انداره ی بنیامین نبود ، اما فکرش خیلی بهتر کار می کرد . البته بنیامین هم بدون فکر کاری نمی کرد . اما بالا خره جوان بود و همیشه کمی ریسک در کارهایش دیده می شد . یعقوب رو به برادر جوانش کرد و گفت : - زود داری قضاوت می کنی بنیامین . می دانم که جنگجوی توانمندی هستی . این را همه ی یهودیان مدینه می دانند . شجاعت و صلابتت در جنگ سال گذشته را کسی فراموش نمی کند . اگر دلاوری تو نبود ، پارسال کارمان را یکسره کرده بودند . در توانایی تو هیچ شکی ندارم . با گفتن این حرف ها ، کمی برادرش را آرام کرد . بعد چشمانش را کمی تنگ کرد و متفکرانه ، چند لحظه ای به چشمان بنیامین خیره شد . در ذهنش به دنبال جملاتی می گشت که بنیامین را ، بدون آشفته کردن و واداشتن به احساس حقارت ، با واقعیت موجود رو به رو کند . دستی به ریش انبوه و جو گندمی اش کشید و گفت : - اما امسال با سال گذشته یک فرق اساسی و مهم دارد . پارسال دو سه هزار نفر بیشتر نبودند . ما هم با یک شبیخون ، تعداد زیادی از آن ها را کشتیم . بعد بینشان اختلاف افتاد و مجبور شدند ، محاصره ی قلعه را پایان دهند . اما امسال سی هزار نفرند . تمام نیروی خودشان را جمع کرده اند . از تمام هم پیمانانشان خواسته اند که برای یاریشان به مدینه بیایند . به آن ها وعده ی پول و ثروت داده اند . فکر می کنی می خواهند از جیب خودشان این همه هزینه را تامین کنند ؟ معلوم است که به ذخایر سیم و زر یهود چشم دوخته اند . اما امسال حواسشان خیلی جمع است . هرشب ، تعداد زیادی نگهبان ، از سپاهشان محافظت می کند . دیگر از این سوراخ گزیده نمی شوند . وانگهی ، به فرض که حمله کردید و تعدادی را هم کشتید . سپاه امسالشان ، سپاهی نیست که با کشته شدن چند نفر ، شکست بخورد . باید چاره ی بهتری اندیشید . بهتر است صبر کنیم ، ببینیم اسحاق راهب ، امشب چه می گوید . شاید راه حل بهتری داشته باشد . منطقش چنان قوی بود که بنیامین ، جوابی برای حرف هایش نداشت . می دانست که یعقوب از سر ترس ، این حرف ها را نمی زند . او را خوب می شناخت . لذا سری تکان داد و گفت : - باشد . هر چه تو بگویی . اما من گمان نمی کنم که این مشکل ، راه حلی داشته باشد . امشب را هم صبر می کنیم ؛ شاید اسحاق کاری بکند .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 2 آبان1385ساعت 2:15 توسط محسن
|
|
||