تبليغاتX
در انتظار موعود - ذکر معهود 2-1
دل نوشته های انتظار
 

- چرا ما باید با یهودیان بجنگیم ؟ آن ها که امنیت ما را تهدید نمی کنند . کاری به کار ما ندارند . اگر هم بحث تصاحب و استفاده از زمین های کشاورزی و دامپروری آنهاست ، سؤال من این است که مگر زمین کشاورزی و دام ، بدون نگهداری شاداب می ماند و محصول می دهد .؟ اگر ما مرد این میدان بودیم زمین های خودمان را آباد می کردیم . ما فرسخ ها راه را پیموده ایم تا به این جا رسیده ایم . مخارج سه هزار نفر را تأمین کرده ایم ، که با یهودیان بجنگیم . اگر این پول را صرف قبیله ی خودمان می کردیم و به جای لشکر کشی چند ماهه ، درختان خرمای خودمان را رسیدگی می کردیم ، بیش از غنیمتی که در این جنگ نصیبمان می شود ، بهره می بردیم . ما اشتباه کرده ایم . ما می توانیم ، با یهودیان مصالحه کنیم . امتیازاتی بگیریم و بر گردیم . جنگیدن به نفع ما نیست . وانگهی یهودیان ، ثروتمندند و ما می توانیم ، با آن ها مراوده ی تجاری داشته باشیم . برای سود بردن ، جنگ بدترین راه حل است .

سعد که طرفدار جنگ بود و پدرش را بر سر دو راهی می دید ، به میان حرف آن دو پریده بود و گفته بود :

- حیثیت ما در گرو این جنگ است . اگر نجنگیم ، عرب ما را به شجاعت و برتری ، نخواهد ستود . ننگ ترس و مصالحه با یهودیان ، ننگی نیست که به این زودی ها ، از بین برود . ما اگر می خواستیم نجنگیم ، نباید راه می افتادیم . اگر امروز با آن ها وارد جنگ نشویم ، دیگر هیچ قبیله ای روی توان و قدرت ما حسابی باز نخواهد کرد . علاوه بر این ، کشاورزی و دامپروری آن ها چیزی نیست که ما به خاطر آن تا این جا بیاییم . یهودیان خیلی ثروتمند تر از آن چیزی هستند که تو فکر می کنی . شنیده ام که گنج های بزرگی را داخل قلعه ی خود مخفی کرده اند . گنج هایی پر از طلا و جواهرات و سنگ های قیمتی . اگر ما چند روزی را ایستادگی کنیم و قلعه را فتح کنیم ، به آن گنج ها می رسیم . می دانی یعنی چه آقای عقل کل ؟! یعنی ما تا سال های سال ، بدون آن که لازم باشد کار کنیم ، تمام مایحتاج خود را تأمین می کنیم . بدون آن که در گرمای تابستان های حجاز ، از درختان خرما بالا رویم و محصول جمع آوری کنیم ، آسوده زندگی خواهیم کرد . نگو که از زندگی خوب و راحت خوشت نمی آید . نگو که دوست داری در این گرمای سوزان ، کار کنی و از زور بازوی خودت نان بخوری . ما باید بجنگیم و در این جنگ پیروز شویم و پس از آن ، تا آخر عمر ، آسوده زندگی کنیم .

پدر به آرامی به حرف های هر دو گوش کرده بود . می شد فهمید که دلش با عمرو است و زبانش باسعد . از بچگی هایشان ، همیشه همین طور بود . پدر عمرو را خیلی بیشتر از سعد دوست داشت . عمرو ، همیشه با متانت خاصی حرف می زد . معلوم بود که از آن دسته آدم هایی است که قبل از حرف زدن ، فکر هم می کنند . اما جثه اش ضعیف بود و خیلی هم محافظه کار بود . همیشه سعد ، او را به ترسویی متهم می کرد . پیرمرد ، چشمان ریزش را از صورت ، سعد برگرداند و عمرو را نگاه کرد . گویی منتظر است ، جواب عمرو را بشنود . عمرو فکری کرد و گفت :

- این کار ما زشت است . قبیح است . یهودیان چه گناهی کرده اند که باید ، قربانی هوس ها و آرزوهای بی اساس ما شوند . چه کسی بدون زحمت ، نان می خورد ؟ مگرمی شود کار نکرد و آسوده خورد و خوابید و برای رسیدن به این هدف ، عده ای بی گناه را کشت و زنانشان را هم ، به اسارت هوس ها برد . این خلاف جوانمردی است . چرا عرب ما را به جوانمردی و انسانیت نستاید ؟ چرا ما را به صلح و آرامش تحسین نکنند ؟ مگر فقط افتخار ، در جنگ آوری و رزم است ؟

- نمی خواهد دلت برای این یهودیان بسوزد . اگر ما این کار را نکنیم ، دیگران می کنند . کم نیستند قبایل دیگری که چشم به ثروت این ها دوخته اند و حاضرند ، کاری را بکنند که ما می کنیم . حرف های تو هم خریدار ندارد . تو دلت برای انسانیت و صلح و آرامش نسوخته است . یک کلام بگو می ترسی . این همه صغری کبری چیدن و استدلال کردن هم نمی خواهد . اگر می ترسی ، می توانی نجنگی . کسی که تو را مجبور نکرده است . گوشه ای بنشین و نظاره گر باش . ما پیروز خواهیم شد . ما سه هزار نفر سواریم و آن ها حد اکثر سیصد نفرند . فردا صبح به آن ها حمله خواهیم کرد . ظهر نشده ، قلعه را فتح خواهیم کرد . موقع تقسیم غنیمت ها تو را خواهم دید . ببینم باز هم از انسانیت حرف می زنی یا با دیدن آن همه طلا و نقره ، حرف هایت را پس می گیری .

در عالم خودش ، مشغول مرور آن روزها بود که احساس کرد ، کسی رو به رویش ایستاده است . سرش را بلند کرد ......

ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آبان1385ساعت 10:32  توسط محسن   |