تبليغاتX
در انتظار موعود - ذکر معهود ( 2- 2 )
دل نوشته های انتظار
 

در عالم خودش ، مشغول مرور آن روزها بود . روزهایی که بدون شک ، تلخ ترین روزهای دوران عمرش محسوب می شد . در همین خیال ها بود که احساس کرد ، کسی رو به رویش ایستاده است . سرش را بلند کرد . پدر بود که ایستاده بود و او را نگاه می کرد .

- طوری شده سعد ؟ خیلی تو فکر هستی .

- نه چیزی نیست . داشتم شمشیرم را تیز می کردم . حتما می دانید که نگهبانی امشب با من است .

- بله می دانم . راستی با سران قبایل مشغول گفت و گو بودیم . تصمیم نهایی را گرفته ایم . می خواهیم صبح فردا کار را یکسره کنیم . از داخل قلعه خبری نداریم اما به حساب ما ، ذخیره ی آبشان از دیروز ظهر یا حد اکثر دیشب تمام شده است . امروز را تشنگی کشیده اند . اگر فردا حمله کنیم ، نمی توانند مقاومت کنند . تشنگی در این گرمای سوزان ، رمقشان را خواهد گرفت .

- چرا فردا ؟ ما می توانیم چند روز دیگر صبر کنیم . آن وقت خودشان تسلیم می شوند . آن موقع نیازی به جنگ هم نیست .

- دو تا اشکال دارد . اول این که آن ها حاضر شده اند ، مقداری از در آمد سالیانه ی خودشان را به قبایل عرب بدهند و در عوض ، با آنان پیمان صلح امضا کنند . این موضوع ، بعضی از قبیله ها را برای جنگیدن ، دچار تردید کرده . حتی یکی دو تا از رؤسای قبایل ، می خواستند این پیشنهاد را بپذیرند . این اتفاق یعنی این که ما برای جنگیدن ، نه تنها با یهودیان طرف هستیم ، بلکه باید در برابر دوستان خودمان هم صف آرایی کنیم . امشب به زحمت توانستم آن ها را قانع کنم که جنگ نفع بیشتری برایشان دارد . اگر قول جنگ فردا را نمی دادم ، معلوم نبود قبول کنند که همراهی مان کنند . ممکن بود ، یهودیان در این چند روز ، بین ما ایجاد اختلاف کنند و ما نهایتا سر افکنده شویم . اشکال دوم هم این است که عرب ها در صورت تسلیم شدن یهودیان ، حاضر نیستند آن ها را بکشند . می گویند اگر کسی تسلیم شد ، می شود او را اسیر کرد ، به بردگی برد ، اموالش را غارت کرد و هزار بلای دیگر سرش آورد ، اما نمی شود او را کشت . تو خوب می دانی که ما اگر پارسال به دنبال پول بودیم ، امسال برای انتقام آمده ایم . ما باید قاتلان برادرت را مجازات کنیم . اگر تسلیم شوند ، دیگر نمی توانیم خونشان را بریزیم . باید جنگ در بگیرد . باید درگیری شود تا در بین درگیری ، بنیامین و برادرش را پیدا کنیم و انتقام عمرو را بگیریم .

این ها را که می گفت ، بی اختیار اشک از چشمانش سرازیر شد . با پشت آستینش ، اشک هایش را پاک کرد . این اولین باری نبود که سعد ، ناظر گریه های پدر در غم کشته شدن عمرو بود . از سال گذشته که با شکست و خواری ، از مدینه به سمت روستای خود رفته بودند ، خنده را بر لبان پدر ، میهمان ندیده بود . هر وقت هم که پدرش به یاد عمرو می افتاد ، اشکش سرازیر می شد . کافی بود که فرزند کوچک عمرو ، سراغ پدرش را بگیرد و گریه ی کودکانه ای سر دهد . آن وقت بود که پیرمرد هم با نوه اش همراه می شد و اشک حسرت می ریخت . گاهی فکر می کرد که تنها چیزی که پدر را زنده نگه داشته است آتش انتقام جویی از یهودیان مدینه است که هر روز ، بیشتر از روز قبل در قلب او زبانه می کشد . از طرفی پدر ، سعد را در کشته شدن برادرش بی تقصیر نمی دانست . در برابرش حرفی نزده بود ، اما شنیده بود که پشت سرش ، پدر او را هم در کشته شدن عمرو ، مقصر می داند . یک بار مادرش به کنایه به او گفته بود :

- ای کاش هیچ وقت ، دندان طمع برای ثروت یهودیان مدینه تیز نکرده بودیم . اگر پیشنهاد صلح به آن ها می دادیم ، می پذیرفتند . الان هم برادرت زنده بود . بیچاره عمرو ، قربانی طمعکاری دیگران شد .

و سعد خوب می دانست که منظور مادرش از دیگران ، خود اوست . صدای پدر بار دیگر ، رشته ی افکارش را پاره کرد :

- سواران قبیله را امشب آماده کن . چاره ای نداریم . باید فردا صبح ، جنگ را آغاز کنیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 2:55  توسط محسن   |