|
|
|
|
|
جمعیت به احترام او از جا بلند شدند و راهی میان خود باز کردند . اسحاق ، پیرمردی بود هشتاد - نود ساله که تمام موهایش سفید شده بود . ریش بلند و مرتبی داشت . کلاه کوچکی که همه ی یهودیان روحانی بر سر می گذارند را بر سرش گذاشته بود . قدش خمیده بود و آرام آرام ، قدم بر می داشت . او آخرین بازمانده ی نسل قبلی دانشمندان یهودی بود . همه ی اهالی قلعه او را می شناختند و به او احترام می گذاشتند و همه ی آن ها ، او را به عنوان فردی مطلع و دانشمند قبول داشتند . روزها در اتاقش می نشست و به ذکر و دعا مشغول می شد . کتاب های زیادی از پیشینیان ، نزدش بود و گاه گاهی آن ها را می خواند . مرد دنیا دیده ای بود و با وجود این که وضع مالی اش چندان خوب نبود ، از مقام و اعتباری که داشت ، برای پر کردن کیسه اش استفاده نمی کرد . برای همین ، مردم دوستش داشتند و در شرایط دشوار ، به سراغش می آمدند و از او یاری می طلبیدند . از میان جمعیت ، آهسته به سمت سکویی که برایش ، در ابتدای سالن ، ساخته بودند ، حرکت کرد . در میان راه ، زیر چشمی نگاهی هم به مردم انداخت . احساس کرد که تمام امید این مردم ، به صحبت های مهم و حیاتی امشب اوست . دیگر به نزدیکی سکو رسیده بود . به سختی از آن بالا رفت و رو به جمعیت ایستاد . مردم هم دوباره سر جایشان نشستند و به چهره ی اسحاق خیره شدند . صدا از جمعیت نمی آمد . همه منتظر بودند تا سخنانش را بشنوند . نگاهی به جمعیت انداخت . خیلی خسته شده بود ، اما برقی در نگاهش بود که خبر از کشف راه حل ، توسط او می داد . به عصای بزرگی تکیه داده بود . صدایش را کمی صاف کرد . بعد تمام توانش را جمع کرد و گفت : - برادران و خواهران یهودی ! جوانان غیور و توانمند یهود! پیران و خردمندان قوم ! دشمن نادان و جاهل ، چند روزی است که این قلعه را محاصره کرده است و قصد دارد که جنگ خونینی را به راه بیندازد که فرجامی جز نابودی ما و به تاراج رفتن اموال و دارایی ما نخواهد داشت . آن ها از همان ابتدا ، آبروهای ورودی به قلعه را بسته اند تا در این گرما ، به ما فشار بیاورند و نابودمان کنند . از دیشب هم که ذخیره ی آب تمام شده است . امروز جناب یعقوب ، به نمایندگی از ما ، با آن ها گفت و گو کرده اند . آن گونه که جناب یعقوب گفتند ، این ها به تلافی نبرد سال گذشته ، آمده اند . حتا پیشنهاد ما را برای قبول خراج ، رد کرده اند . از طرفی ما فقط سیصد سوار آماده داریم ، در حالی که تعداد آن ها امسال ، سی هزار نفر است . پس جنگیدن محال است و نتیجه اش ، چیزی است که آن ها می خواهند . این حرف ها را بیش و کم همه ی یهودیان می دانستند . همه منتظر بودند که راه حل را بشنوند . راهب بار دیگر صدایش را صاف کرد و با هیجان بیشتر ادامه داد :- ای مردم ! مشکلات و سختی های قوم یهود ، کم نبوده است . در هر زمان و هر مکان ، ما یهودیان تحت اذیت و آزار دشمنان خود بوده ایم . حتا در زمان رسالت موسی ، پیامبر بزرگ خدا و پیش از عبور بنی اسرائیل از رودخانه ی نیل ، پدران ما در دستان فرعون ، اسیر بودند و مجبور بودند برای امرار معاش خود ، برای آن دشمن خدا و پیامبرش ، کار کنند . فرعون ، پدران ما را وا می داشت ، تا بنایی عظیم و کاخی بزرگ را برایش مهیا کنند . آن ها مجبور بودند که سنگ های بسیار بزرگ را با کمک یکدیگر ، جا به جا کنند و روی هم بگذارند . حتما شنیده اید که بسیاری از مردم ، زیر فشار کار ، زجر می کشیدند و منتظر یاری خدا بودند . بسیار اتفاق افتاده بود که فرزندی از فرزندان اسرائیل ، توان خود را از کف داده و زیر سنگینی آن سنگ های بزرگ ، جان باخته بود . در این هنگام بود که خدای بزرگ ، برای نجات بنی اسرائیل ، راهی را به موسی نشان داد . راهی که سبب شد ، سنگینی آن صخره های بزرگ ، بر بنی اسرائیل سبک شود و دشواری کار ، بر آنان آسان گردد . با رعایت آن دستور گویی وزن سنگ ها کم می شد و دیگر هیچ یک از پدران ما ، تاب و توانش را در هنگام حمل این سنگ ها از دست نمی داد و هیچ کدام از بنی اسرائیل ، زیر سنگ های بزرگ کاخ فرعون ، باقی نمی ماندند . حتا کسانی که پیش از آن ، آسیب دیده بودند و علیل شده بودند ، با انجام این دستور شفا یافتند و دوباره ، مشغول کار کردن شدند . از آن پس ، پیامبر شما موسی ، به قوم بنی اسرائیل ، دستور داد که هر گاه در مصیبتی گرفتار شدند و یا آن که دشواری های زندگی بر ایشان رخ نشان داد ، به همین دستور عمل کنند ، تا کار برایشان راحت شود و خداوند ، برایشان گشایشی قرار دهد . صدای نفس کشیدن هم در سالن نمی آمد . همه منتظر بودند تا اسحاق راهب ، دستور موسی را برای نجات از مشکلات و سختی های زندگی بگوید . همه می دانستند که در این شرایط دشوار ، اسحاق راهب حتما به موضوع مطمئن است که می خواهد به عنوان آخرین راه حل ، آن را بیان کند . طنین اسحاق در فضای کنیسه پیچید :- ای مردم ! به زودی پیامبری در حجاز ظهور خواهد کرد که برترین پیامبر خداست . او کسی است که موسی ما را به آمدنش بشارت داده و از ما بر ایمان به او و حمایت از او و تعالیم پاکش ، بیعت گرفته است . نام مبارکش محمد است . او کسی است که آخرین تعالیم الهی را برای همه ی مردم جهان خواهد آورد . فرزندان پاک او ، جانشینانش خواهند بود . محمد و فرزندانش ، محبوب ترین بندگان خدا نزد او هستند . توسل و تمسک به آن گرامیان ، راه حل مشکل ماست . دستور العملی که از آن سخن گفتم ، طلب رحمت خدا برای آنان و توسل و توجه به ایشان است . من مطمئن هستم که اگر با خلوص نیت ، به درگاه آنان برویم و خدا را به عزیزترین بندگانش قسم دهیم و راه نجات خود را از آنان بخواهیم ، دست رد به سینه ی ما نخواهند زد . این همان کاری است که موسی به بنی اسرائیل آموزش داد . این همان ذکری است که پدران ما را یاری کرد . همان اکسیری است که نجات بخش بنی اسرائیل از چنگال فرعون شد . بیایید در این شرایط دشوار خدا را به آن عزیز ، سوگند دهیم . قطرات اشک از چشمانش سرازیر شد . مردم هم که تشنگی و سردرگمی این چند روز طاقتشان را طاق کرده بود و منتظر بهانه بودند ، کم کم صورت هایشان را پذیرای قطرات اشکی کردند که مالامال از عشق به آخرین فرستاده ی خدا بود . تمام امیدشان به محمد بود و خاندان پاکش . اسحاق راهب ، بر روی زمین زانو زد . دست هایش را به سمت آسمان گرفت . صورت نورانی و ریش سپیدش ، در نور کم کنیسه ، جلوه ای پیدا کرده بود که هر دلی را به شکستن وا می داشت . فضای کنیسه پر از فریاد های التماس گونه ی مردم به درگاه خداوند شد . ناله ها از سویدای دل بیرون آمد . اسحاق می گفت و اشک می ریخت و مردم با حال رقت انگیزی ، جملات او را تکرار می کردند .- " خدایا ! بار الاها ! پروردگارا ! اگر ما کسی را محبوب تر از محمد و خاندان پاکش ، نزد تو می شناختیم ، آنان را در این شرایط دشوار شفیع میان خود و تو قرار می دادیم . ایزدا ! اگر موسی ، راه دیگری را برای رهایی از مشکلات به ما می آموخت ، از آن راه وارد می شدیم . محبوبا ! ما ندیده و نشناخته ، آخرین رسول تو را دوست داریم و محبت و عشق خود را نثار او می کنیم . بر او و خاندان پاکش ، درود فرست . رحمت بی پایان خود را بر آنان ارزانی فرما . سلام و درود ما را به آن گرامیان ابلاغ فرما . هر چند که ما بندگان گناه کار تو ایم ، اما تو به کوچکی و روسیاهی ما ننگر . بزرگی و عزت محمد و خانواده ی پاکش را ببین و ما را به خاطر آنان ببخشای و رهایی بخش . خدایا ! دشمنان ما ، به طمع اموال و دارایی های ما ، ما را محاصره کرده اند . آب را بر ما بسته اند . شمشیر ها را برای جنگیدن با ما صیقل داده اند و از نیام کشیده اند . قصدی جز کشتن ما و غارت اموالمان و به اسارت بردن زنان و کودکانمان ندارند . دشواری هجوم آنان بر ما دشوار گشته و فشار تشنگی در این گرمای سوزان ، طاقتمان را ربوده است .خدایا ! به حق محمد و فرزندان پاکش ، به حق توسل و تمسک ما به آن بزرگواران ، به حق وعده ای که به موسی دادی تا متمسکین به این عزیزترین بنده ات را نا امید نکنی ، ما را از این سختی و رنج ، رهایی بخش . ای خدای کریم ! ای معبود بی همتا ! "صدای ضجه و ناله فضا را پر کرده بود . مردم نا امیدی به درگاه خدا روی آورده بودند که جز پیامبری که او را ندیده بودند و نمی شناختند ، امید دیگری نداشتند . گناهکارانی که فقط به اعتبار گفتار راهب ، بر آخرین پیامبر خدا که حتا او را ندیده بودند و هنوز مبعوث به رسالت هم نشده بود ، توسل کرده بودند که نابودی و هلاکت را در یک قدمی خود می دیدند . فضای محفل پر از معنویت و راز و نیاز به درگاه الهی بود . صدای چک چک باران اما ، نوازشگر گوشهای یهودیان شده بود . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 دی1385ساعت 2:34 توسط محسن
|
|
||