|
|
|
|
|
- ای بکر ! تو ما را به امید مال و اموال یهودیان از طائف به مدینه کشاندی . قول دادی که ظرف یک هفته ، قلعه را فتح کنی و سهم ما را از پیروزی بپردازی . اما باید قبول کنی که نمی توانی بر یهودیان پیروز شوی . اقلا حالا حالا ها نمی توانی . از طرفی دیگر در مضیقه ی بی آبی نیستند . از سوی دیگر ، شرایط منطقه به گونه ای است که امکان نفوذ به قلعه وجود ندارد . می خواهی چه کار کنی . بیشتر آذوقه ی لشکر را هم که آب برده است . بی راه هم نمی گفت . قلعه ی یهودیان بخشی از یک کوه بزرگ بود که دیوار های بلند آن ، تا نوک قله ادامه می یافت . بالای دیوار ، کنگره هایی بود که در فاصله ی بین انها، تیر اندازی می ایستاد . یک روستای زیبا در دامنه ی کوهی بسیار بلند و بزرگ ؛ این بهترین توصیف برای درون قلعه بود . روستا حدود صد ، صد و بیست خانه داشت که در هر کدام ، یکی از خانواده های یهودی ، زندگی می کرد . خانه های روستایی در قسمت بالایی کوه و زمین های کشاورزی ، پایین نهر قرار داشت . به این ترتیب ، آبیاری زمین ها خیلی آسان بود . برای چهارپایان هم اصطبل هایی در نزدیکی بخش مسکونی قلعه در نظر گرفته بودند . کنیسه هم در بالاترین قسمت قلعه و نزدیک به قله ی کوه قرار گرفته بود و از آن جا ، هر کس خود را به آسمان نزدیک تر حس می کرد . خانه های روستا به سبک و سیاق آن روز حجاز ، از دیوارهای کاهگلی ضخیمی تشکیل می شد که سقف آن را با الوار های چوب و لیف خرما پوشانده بودند . از درون قلعه که بیرون بیاییم ، قسمت هایی از کوه نیز که جزء قلعه نبود ، شیب زیادی داشت و بسیار سنگلاخ هم بود . برای همین هم بالا رفتن از آن و حمله از جانب قله ی کوه ، نا ممکن بود . حتا اگر کسی می توانست تا آن جا بالا رود و از گزند تیر تیراندازان یهودی در امان بماند ، نمی توانست تجهیزات لازم برای خراب کردن دیوار قلعه را با خود تا آن جا ببرد . نهری از میانه ی دامنه ی کوه و از جانب دره ی مجاور ، وارد قلعه می شد و آب مورد نیاز کشاورزی و خوراکی یهودیان از آن تأمین می شد و شاهرگ حیات یهودیان به حساب می آمد . به پیشنهاد سعد و به دستور پدرش بکر ، عرب ها آن نهر را بسته بودند و مسیر نهر را از پایین قلعه عبور داده بودند . بنابراین تنها راه رفت و آمد یهودیان ، از پایین قلعه بود که در آن جا هم مشرکان عرب ، چادرهایشان را علم کرده بودند و راه عبور و مرور را نیز بسته بودند . در واقع مسیر جدید نهر ، از بین چادرهای مشرکان عبور می کرد . دو سه تا درخت خرمای خشک شده در همان حوالی را هم بریده بودند و روی نهر انداخته بودند و راهی بین دو طرف آن برقرار کرده بودند . شب قبل که باران ، یکباره شروع به باریدن کرده بود ، از بالای کوه و دره ی مجاور ، تمام آب های سرگردان درون نهر جمع شده بود و چون بستر جدیدی که عرب ها برای آن تدارک دیده بودند ، تحمل عبور آن مقدار آب را نداشت ، از آن سرریز شده بود و تمام چادر های پایین خود را کاملا خیس کرده بود . بیشتر آذوقه ی لشکر هم همان جا انبار شده بود که چون با سنگ و شن و خاک ، مخلوط شده بود دیگر برای چهار پایان هم قابل استفاده نبود . اوضاع خیلی بدی بود . یکی دیگر از طائفیان که پیرمردی خوش سیما بود و سنجیده تر از دیگران سخن می گفت ، رو به پدر سعد کرد وگفت : - ببینید جناب بکر . ما جنگی نکرده ایم که بابت آن پاداشی طلب کنیم ؛ اما حتما - تبریک می گویم بکر . فرزند شجاعی تربیت کرده ای . جنگ آور و دلیر تصدیق می کنید که نگه داشتن پانزده هزار سرباز بدون غذا ، آن هم در چادر های خیس ، فقط با وعده و وعید میسر نیست . ما باید بدانیم که برنامه ی شما برای ادامه ی جنگ چیست ؟ بعد سرفه ی خشکی کرد . معلوم بود که او هم مثل خیلی از سرباز های دیگر ، در سرمای دیشب غافلگیر شده و سرما خورده است . گفت : - بعضی از سربازان ، بخاطر سرمای دیشب ، بیمار شده اند . کی فکر می کرد که ممکن است هوا این قدر خنک شود . یهودیان ، لباس های گرمشان را از بقچه ها در آورده اند و با روشن کردن آتش ، خیلی زود گرم شده اند . اما ما که نه انبار هیزمی داشتیم و نه لباس گرمی . چوب های اطراف هم که بر اثر بارندگی خیس شده اند و به این راحتی آتش نمی گیرند . با یک لشکر سرباز بیمار و خسته و بی انگیزه نمی توانیم ، این قلعه را فتح کنیم . من معتقدم که باید ، مساله ی خودتان با یهودیان را شخصا حل کنید . واقعیت آن است که ادامه ی این وضع ، نفعی برای ما ندارد . صحبت های پیرمرد به این جا که رسید ، سعد احساس کرد که پدر به حمایت او نیاز دارد . برای همین جلو تر رفت و گفت : - آب برایشان تامین شده است ، درست . آذوقه ی ما هم رو به اتمام است ، این هم درست . اما آذوقه ی آن ها هم رو به اتمام است . ما در مورد انبار کردن آرد ها اشتباه کردیم . اما دیگر این اشتباه را تکرار نخواهیم کرد . اگر فقط دو هفته ی دیگر تحمل کنیم ، کارشان تمام است . در این مدت حال سربازان ما هم بهتر می شود . تهیه ی هیزم ، برای گرم کردن سربازان هم با ما . دیگر چه می گویید ؟ پیرمرد طائفی خنده ی تلخی کرد و گفت : . اما اشکالش این است که فقط جنگ آوری را می شناسد . بعد رو کرد به سعد و گفت : - اما پسرم ! دلیری و شهامت ، گاهی در پذیرفتن شکست و عقب نشینی است . گاهی لازم است برای حفظ خود و اطرافیان از نابودی ، برخی شکست ها را هم تحمل کرد . ما اعتراف می کنیم که در مورد حمله به یهودیان ، فریب خوردیم . اعلام می کنیم که اشتباه کردیم که تا این جا آمدیم . اما جلوی ضرر را از هر جا که بگیریم ، نفع است . ما نمی خواهیم به خاطر لجبازی و انتقام جویی تو و قبیله ات ، بیش از این خودمان را به دردسر بیندازیم . امروز هم برای توجیه شدن جهت ادامه ی جنگ به این جا نیامده ایم . برای خداحافظی آمده ایم . نگاه خردمندانه اش را به سمت بکر چرخاند و گفت : - دوست عزیزم ! جناب بکر . ما آن کاری را که از عهده اش بر می آمدیم ، به پاس آشنایی دیرین و رفاقت قدیمی ، به جای آوردیم . رفتن ما به این معنی نیست که نمی خواهیم از شما حمایت کنیم . به این معنی است که دیگر نمی توانیم بیش از این ، تحمل کنیم . برایتان آرزوی پیروزی می کنیم . اما برادرانه خدمتتان توصیه می کنم که شما هم از جنگیدن منصرف شوید و به روستاهای خودتان بروید . ماجرای عمرو را نیز ، فراموش کنید . امیدوارم لات و عزی ، فرزند عمرو را همچون پدر خردمندش ، برای شما حفظ کند . پیرمرد از جا بلند شد و طائفیان هم با او برخاستند . به طرف بکر رفت و او را در آغوش کشید . سعد چند قدم آن طرف تر ایستاده بود و خرد شدن پدر را تماشا می کرد . باورش نمی شد که نیمی از لشکر بزرگشان در حال بازگشت ، یا به عبارت بهتر فرار از مهلکه است . پیرمرد به همراه طائفیان از خیمه بیرون رفتند . پدر آرام روی زمین ، چمباتمه زد و زانو ها را در بغل گرفت ؛ به راحتی می شد ، اندوه و افسوس را از نگاهش خواند . از دست دادن پانزده هزار سرباز ، چیزی نبود که بتوان با آن کنار آمد . آهسته آمد و رو به روی پدر نشست . نمی دانست از کجا آغاز کند . چه بگوید که کمی پدر را تسکین دهد . نگاهش را به زمین انداخت و گفت : - پدر . اگر ما فقط دو هفته ی دیگر این محاصره را ادامه دهیم ، موفق خواهیم شد . از آسمان برایشان باران بارید . دیگر از آسمان که برایشان غذا نمی بارد . احساس کرد که پدر به این راحتی ها با ادامه ی محاصره موافقت نمی کند . در ذهنش به دنبال جملاتی بود که پدر را برای ماندن و ادامه دادن ترغیب کند . هیچ چیز به اندازه ی یاد آوری ماجرای عمرو ، نمی توانست پدرش را تحریک کند . با زیرکی خاصی ، تن صدایش را پایین آورد و حالتی حق به جانب به خود گرفت . می خواست احساسات پدر را بیدار کند . گفت : - پدر جان ! ماجرای عمرو چیزی نیست که بتوان آن را فراموش کرد . بنیامین کسی نیست که بتوان از کنار نامش به سادگی گذشت . تا آخر عمر ، هر بار حسرت خواهیم خورد که چرا تا این جا آمدیم و کارشان را یکسره نکردیم . پارسال را یادتان رفته است . برادرم ، در خواب بود که بنیامین به همراه سواران یهودی ، شبانه حمله کردند . یادتان نیست که چگونه ، پیکر پاره اش را ، از بین خاک و خون بیرون آوردیم . گریه های مادر را فراموش کرده اید . ناله های همسرش را چه طور ؟ اشک های پدر ، از گوشه ی چشم روی گونه هایش سرازیر شد . برق پیروزی در چشمان سعد درخشید . می دانست که تیر را به هدف نشانده و حالا ، پدرش با ادامه ی محاصره تا پیروزی بر یهودیان ، موافقت خواهد کرد . صدای زنگوله ی شتران طائفی به صدا در آمده بود و کاروان پانزده هزار نفری آنان ، حرکت می کرد . اما سعد ، بر خلاف چند دقیقه ی قبل ، اصلا نگران نبود . می دانست که آن ها خواهند ماند . از همان لحظه ، گنج های یهود را در دستانش احساس می کرد . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 2:27 توسط محسن
|
|
||